| |
| دوشنبه 20 خرداد ماه سال 1387 |
| لینک |
دو - سه سال پیش نقدی روی کتاب ؛به گزارش اداره هواشناسی، فردا این خورشید لعنتی؛ نوشته مهدی یزدانی خرم نوشتم که البته به هیچ جایی نتوانستم بسپارم چاپ شود، چون روزنامه هایی که دوست داشتم شخص یزدانی خرم یا در انجا کار می کرد یا نفوذ داشت و البته این نوشته در ذم این کتاب بود. حالا ماهنامه اینترنتی ماندگار که یک سایت ادبی و هنری است در شماره اخیرش منتشرش کرده است! |
|
| |
| شنبه 11 خرداد ماه سال 1387 |
| ای ماهی گریز... |
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
**به شدت با این شعر شاملو در این لحظات و روزها احساسی نزدیک دارم ادامه مطلب ... |
|
| |
| جمعه 3 خرداد ماه سال 1387 |
| کلو تلقی حالت روانگرد در ادبیات فولکلور |
برای اینکه معنای لغوی و عرفی" کلو" را پیدا کنم کلی راجع به این عبارت search کردم. چیزهای خوبی دستگیرم شد. این واژه در ادبیات بومی برخی گویش های لری (کهگیلویه و بویراحمد) معنای دیوانه و مجنون می دهد. این واژه تلقی حالت روانگرد و شیزوفرنیک جذابی است که به آزمودنی اطلاق می شود. کلو(kalo) واژه پر معنایی است و در حین search این واژه که البته امیدی به پربار بودنش نداشتم به نقد زیبایی برخوردم بر کتاب" کلوگری" نوشته زری پور حسینی و رمانی با نام "شاهزاده کلو" اثر مادام دو لفایت فرانسوی! ادامه مطلب ... |
|
| |
| یکشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| تمنا |
بی زحمت، دوستت دارم!
|
|
| |
| جمعه 4 آبان ماه سال 1386 |
| کلیشه |
فردیت آدم ها دوست داشتنی نیست
کلیت آدم ها را دوست بداریم!؟ |
|
| |
| شنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| نمی دانم از کیست |
لحظه ها بی تو غبار الودند / کاش مردم همه عاشق بودند |
|
| |
| دوشنبه 25 دی ماه سال 1385 |
| ماه در آب |
|
بعد از مدتها دو رباعی ماه
*** این برکه اگر چه طعم دریا دارد یک لذت شهوانی زیبا دارد می گفت: شبانه پای در بستر نهِ در برکه تن ماه تماشا دارد
*** چون سایهء ترسیده، پریشان می شد می رفت کنار برکه پنهان می شد می رفت شبانه تا تماشاش کند آن لحظه که تازه ماه عریان می شد |
|
| |
| چهارشنبه 25 مرداد ماه سال 1385 |
| محل کار ما خیلی باکلاس است |
امروز مثل همیشه آمدم روزنامه. دم در جواب سلامم را نشنیدم.(شاید جواب نداد). پشت سرم صادق آمد و منو صدا کرد.با هم آمدیم دفتر.فهمیدم که دیروز به خاطر اینکه هادی آمده بود پیش ما کلی دعوا شده .اطلاعات هادی را با اسم خانم حسینی که در تحریریه بالا رئیس دفتر است آفیش کرده و هادی آمده جام جم جهان. آنها به خودشان شک دارند انگار. من هم که آمدم کلی نصیحتم کردند که از این به بعد میهمانانت را یک روز از قبل آفیش کن. و من هم مثل بچه آدم گفتم:چشم.همه این اتفاقات به این خاطر بود که به ما بفهمونن که :هی الاغ این جا محل کار تو خیلی باکلاسه! حواست باشه. ....
|
|
| |
| سه شنبه 24 مرداد ماه سال 1385 |
| به مناسبت پیروزی حزب الله |
الان هادی اومد روزنامه.دم در از اطلاعات پرسیده بود : دکتر جعفری هست؟ گفته بودند:نه. حیدریان؟ نه. خانم پدیدار؟ بللللللللللللللللله. و اینچنین شد که هادی آمد تحریریه وزین جام جم جهان. اما نمیدانم چرا اینها مارو نمی بینند. هادی که آمد تعجب کرد.من و لطیف وصادق بودیم.حامد هم صبح بود و رفته بود بیرون از جام جم.ولی این حضرات فقط عاطفه را دیده بودند. این هم از معضلات ماست. عاطفه همین الان دارد از هادی عکس میگیرد و می گوید:الان موهات از همیشه بهتره بزار ازت عکس بگیرم.و بعد می گوید:... و من نمیدونم جریان چیه. الان هم بچه ها دارن با هم دعوای لفظی میکنن و گاهی میل چک می کنند و از این حرفها... |
|
| |
| دوشنبه 23 مرداد ماه سال 1385 |
| گزارش روز |
امروز توی آبدارخانه روزنامه دعوا شد. آن هم با لهجه ترکی. ؛ما که چیزی نفهمیدیم؛از فحشها و اینها... یکی از طرفها غیرتی شده بود. این جور که حرف می زند چهار سال است دارد بدبختی می کند اینجا.چایی میارد، طعنه می شنود و... اما نمی تواند زیر بار ظلم به همکارش برود که یک مقدار ساده و خل وضع است. ـ همکارش وقتی می آید توی اتاق ما تا چیزی را تمیز کند یا چایی بیاورد، گاه با خودش حرف می زند.چقدر این آدم را دوست دارم.کمی لاغر با پوستی روشن و حواسی که انگار در برهوت سیر می کند. هاله ای از نور چهره معصومش را پوشانده است.ـ حین دعوا جثه عظیم رفیق غیرتی و انصافا مردش را کنار می کشد و با لحنی مهربانانه می گوید :ولش کن. کاری به کارش نداشته باش. چقدر تکان دهنده بود این لحظه.نمی توانم اصلا تصور کنم روزی روی چنین خدمتگزارهایی از سر غرور نعره بکشم. وابراز وجود کنم. واقعیت این است که آبدارچیان جام جم از مدیرانشان با عرضه ترند... |
|
| |
| یکشنبه 22 مرداد ماه سال 1385 |
| این خونه به اون خونه فرجه |
شاید با خودتون می گین این پسر پاک دیونه شده.شایدم میگین این پسر دیونه بود.شایدم یه چیز دیگه میگین.خیلی فرقی نمی کنه.مهم اینه که من نیت کردم دوباره بنویسم.از زندگی، از عشق، از روابط با آدمها، از همه آنچه که احتمالا به ذهنم خطور میکند.البته جای دیگه هم می نوشتم اما اینجا بهتره. این بار دیگر برایم زیاد فرقی نمی کند که کسی حرفهایم را بخواند یا نه .اما من می نویسم.اینکه این حرفها پتک وجدان است یا نه فقط به من مربوط است. چون من دارم از دنیای خصوصی خودم با دیگران یاداشت می نویسم. |
|
| |
| چهارشنبه 18 مرداد ماه سال 1385 |
| برای اولین بار |
امروز که داره به امشب هم نزدیک میشه اولین یاداشتم را می نویسم. هر چند این نوع نوشتنها دردی را از آدم دوا نمیکند.
|
|