یادداشت های یک دیوانه
  
 کلو  یعنی دیوانه
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 
آرشیو
موضوع بندی

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 4 مرداد ماه سال 1387
حسرت ۲

رو ترش مکن  

که زل می زنم به زیبایی ات؛
لبهایت اناری است ترکیده
[از شدت رسیدن!]
و چشم هایت
امتداد شبی ختم شده به ساحل دریا.
خیس کن هوا را با موهایت

هوا را،
وقتی تاب می خوری
و دامنت باد را می رقصاند.
نایست دختر
نایست:
ماه از چرخش بیفتد

دریا ما را می بلعد!


 
سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387
حسرت

کف کرده
و نرم
بر تن شن ها پهن می شود
 دریا؛

بسکه تن دختران زیبا را ندیده است

**

دریا را که دیدم
شعر از چشمم افتاد


 
یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387
حرف می زنی،می خندی

حرف که می زنی

گنجشکی در من آواز می خواند

کبوتری روی سیم های تلفن می رقصد

جغدی پر می کشد

حرف که می زنی

قرمزی لبهایت می شکفد

می خندی محبوب من

شعر می خوانی

نسیمی می شوی بر دریا

کوچه های شهر را سرک می کشی

تا روی نیمکتی در پارک شهر

عاشقانه های شاملو را به یادم آوری!


 
جمعه 24 خرداد ماه سال 1387
"رود رود" آوازی برای مرگ

در خواب هایم

خداوند برای زنی  

آوازهای محلی می خواند:

]"رود رود"[

با گیسوانی ریخته بر شانه

و لب هایی گوشت آگین که خون هزار چریک بی گناه

را در شیارهای ظریفش ریخته است!

 

آواز ها پایانی ندارند

زن اما ...

...خودش را به آب داده است

با چارقد رنگی بر پیشانی.

 

از دل "رود" نیلوفری بنفش رویده است 

با قورباغه هایی دو زیست

که فراموش کرده اند آوازهای شبانه و خداوند را.

 

چرتم پاره می شود

کانال 4 حیات وحش را با صدای غوک ها

جشن گرفته است

و کوچه دختران دبیرستانی را،

خدواند آیا

برای زنی آواز های محلی می خواند؟!


 
شنبه 18 خرداد ماه سال 1387
دور

(۱)

آفتاب ایستاده می سوزد

و ماه، شبانه زمین را دور می زند

زمین ] اما [ بیهوده به گرد خود و خورشید می چرخد

 

دورت بگردم

تو ماهی یا آفتاب

که اینگونه بیهوده برایت می میرم؟

 

(۲)

باران ببارد

یا نبارد

فرقی نمی کند؛

رودخانه راه خود را می رود

بر بستر سخت سنگلاخ

یا تن نرم خاک!

 


 
یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387
the lake house
دوباره به خوابم آمدی
بنفش پوشیدی و رقصیدی
               روی شعرهایم
سایه ات افتاد توی حوض
                    و آبی شد!
پنجره را باز کردی
نفس هایت دمای شهر را کاهش می داد
آن سوی شهر اما
لاشه رودخانه افتاده بود زیر پل!

 
دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387
برای تولدت

رودخانه اخم کرده است
اوو شلو* می شود
پل ها سرشان گیج رفته
                          و
                    معلق اند
شرجی، تن شکوفه ها را خیس می کند
کارون نغمه های شادی را
                        خشمگین می خواند
باد هم سایه ها را ورق می زند
آفتاب بی رحمی می کند
تن شهر تاول می زند
و

تو ...
متولد می شوی!

* اوو شلو= آب گل آلود


 
پنجشنبه 22 فروردین ماه سال 1387
مستوری

یک دکمه سبز نخ دوز
روی پیرهن بنفش چاک دارت بدوز؛
گل های شکفته
به دست های هیز باران 
عادت می کنند!


 
سه شنبه 14 اسفند ماه سال 1386
عیدانه۱


بهار که بیاید
آسمان پا برهنه
روی زمین راه می رود!


 
جمعه 26 بهمن ماه سال 1386
چند شاخه گل سرخ و یک طپانچه

آفتاب

پیرمردی است

خنزرپنزری

که قوز کرده است پشت بساطش

و دختری در طبقه سوم آپارتمان شماره 38 را

به طرز ماهرانه ای
برنزه می کند.

 

خیابان رودکی اما

ابری است

و

باران های آخر زمستان را

رخت خواب تازه پهن کرده است.

 

**

می خواهم از ادبیات معاصر

چند ترکیب تازه

]چند شاخه گل سرخ[

را به عاریت بگیرم

برای روز "والنتاین".

 

گلوله ای شلیک می شود

آن سوی شهر!

دخترک

طبانچه بر پیشانی

تمام گلهای سرخ حیاط  را

برای پر پر شدن

نشانه رفته است.

 

**

ارتفاع بلندی را برای مردن

انتخاب کرده ام!

ادبیات چیز بی رحمی است

 و

عشق...


 
سه شنبه 9 بهمن ماه سال 1386
ایستگاه

این روزها
وسط هر شعری که می خوانم
[سوسو کنان]
 قطاری رد می شود!
و در هر واگن
هزار صندلی است
که به هوای قافیه‌ی "مسافر" ردیف شده اند.

پلک نمی زنم
از تنهایی سرم گیج می رود و
شبح فاحشه‌ی پشت شیشه
که برایم دست تکان می دهد
 را
دور می ریزم.

سر به هوا و طبق عادت همیشه
از پله ها بالا می روم
نگاهت را که فرکانسی موزون و معلق
[پا]
در هواست
تنفس می کنم.

بخار از دهنم خارج می شود
و
نمی دانم این همه قطار را برای کی سروده اند؟!


 
دوشنبه 19 آذر ماه سال 1386
پاییز فصل ریز

برگ ها می بارد
و درخت
تن داده است به شهوت باد!

پنجره ها در هم می کوبند
و پیچک ها
در آستانه مرگ
خواب تگرگ می بینند


 
شنبه 10 آذر ماه سال 1386
کلیشه

وقتی برای دسته گل به آب دادن هم
                                             
 ندارم 


 
شنبه 26 آبان ماه سال 1386
مفعول فاعلات مفاعیل و فا تمام*

 

   گیسو بلند، مثنوی شعر باستان

  منظومه ی حماسی آئین مهرگان

 

 سرخین کلام، لب عطشی، شعله شراب

 آتشکده ز شرم شرر شعله در دهان

 

 عطر تنت دویده در این شهر سوخته

 وقتی که باد می وزد از سمت سیستان

 

 لوت کویر غمزه به تاراج داده است

 با عشوه های خاکی و با طعم زعفران

 

ابریشم لطیف تنت سوژه غزل

 مفعول فاعلات مفاعیل شاعران

 

در تو شکوه مبهم  انجیل مانده است 

 ویرانه های عصر ابابیل مانده است
                                                     * عنوان مصراعی است از حسن بهرامی


 
دوشنبه 14 آبان ماه سال 1386
زندگی شاید همین باشد

اشغال است
نه عراق و یا افغانستان
که تلفن همراه دوستم تا نیمه های شب!
**
او حرف می زند
او خوب حرف می زند
و سکسی ...
و خودش هم نمی فهمد!
**
تنها من
بوسه هایی که هرگز نگرفته است
را می شمارم
... یک
  ... دو 
   ... سه
     ...   نه
نمی توان شمارش کرد
او سرخوش است
و زندگی شاید همین باشد!
 
***
اما من
خواب می روم
نیمه های شب
و هرگز بیدار نمی شوم
با صدای زنگ تلفنی که دارم
 اما ...
هر شب بوسه می گیرم
از لبهایی که بنفش اند
... یک
 ... دو
  ... سه
   ... نه
نمی شود شمارش کرد
 و هراسناک می رقصم تا صبح
و حرف می زنم
   من سر خوشم!؟


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 26257


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها