یادداشت های یک دیوانه
  
 کلو  یعنی دیوانه
 
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 
آرشیو
موضوع بندی

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 3 شهریور ماه سال 1387
Forgetting

کلاغ می خواست قارقار کند، راه رفتن خودش را فراموش کرد!

* بی ربط ولی قابل توجه هادی:
این تابلو رنگ و روغن، ویرانگر، عصیان زا و روان پریش کننده است اگر عاشق زیبایی باشی.
این هم خود کندوی عسل!


 
سه شنبه 22 مرداد ماه سال 1387
لینک(لطفا فایل ها را جدا باز کنید)

خود شیفتگی هم عالمی داره!
این نوشته تو سایت تریبون چکیده ای از پایان ناممه که استاد عزیز و دوست داشتنی ام جناب آقای رستمی بهم ۱۹ داد تا با این وسیله کلک دانشکده خبر را بکنم.
*البته این موضوع کردان و مدرک دکتراش هم خیلی باحال شده. دانشگاه آکسفورد انگلیس به پایگاه های خبری ایران خبر داده و تاکید کرده که مدرک کردان از طرف این دانشگاه صادر نشده و اصلا در این دانشگاه موجودی به نام علی کردان به عنوان دانشجو یا دارنده مدرک افتخاری ثبت نشده.
خنده داره که ایشان الان وزیر کشور عزیرمان ایرانه و خنده دار تر اینکه من الان از کردان معتبر ترم چون مدرکم واقعی تره و روده بر کننده تر از همه اینها اینکه آقایان فکر می کنند جعل کردن مدرک مثل فوتوشاپ کردن موشک های دوربرده!

**گفتنی است: تریبون پایگاه خبری دانشجویان دانشکده خبره و آن نوشته مربوط به دکتر رستمی، نوع جدید پاچه خواری بعد از گرفتن نمره است.


 
جمعه 18 مرداد ماه سال 1387
danger

زیبایی سلامتی ام را تهدید می کند، دیگر به زیباها فکر نمی کنم!


 
دوشنبه 14 مرداد ماه سال 1387
کلیشه ۵

همین که احساس گناه می کنی، یعنی حق با من است!


 
جمعه 11 مرداد ماه سال 1387
لینک

به شدت از این حرکت نفیسه خوشم آمد، شجاعانه و جذاب(نه زیبا) است، مثل خودش!
البته از خود نفیسه هم خوشم می اید، جزو بهترین دوستان من است و در ضمن یه کم خل هم تشریف دارن همان طور که خودش می گوید.

پ.ن: چقدر گرسنه ام. دلم ماکارونی می خواهد آیا؟


 
یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387
عاطفه، عاطفه، عاطفه

این روزها به خودی خود آنقدر غمگین بودند که مرگ خسرو شکیبایی بتواند به این شدت ویرانم کند که نای راه رفتن و حرف زدن و نوشتن و حتی خوابیدن را نداشته باشم.
و البته به تنها بودن خودم و خیلی از آدم های تنها ایمان آورده ام که این مصیبت شیرین، سرنوشت محتوم برگزیدگان بدبخت آفریدگار است وقتی به یاد می آورم دیالوگ های شاعرانه و مخصوص خسرو شکیبایی و همین طور "خانه سبز" را که با آن صدای گرفته و موهای لختی که روی پیشانی اش می ریخت و رو به دوربین چشم ها را خمار می کرد و چینی ظریف بر پیشانی اشن می انداخت و شانه ها را به موازات دست هایش بالا می برد و می گفت: عاطفه، عاطفه، عاطفه...
چقدر زود دلم برای طنین سوت آن لحن خسته و شاعرانه تنگ شده است. چقدر زود!

پ.ن: خیلی زود نیست نوشتن این یادداشت اما خیلی هم دیر نیست. شاید هیچ وقت دیر نباشد از شکیبایی با آدم ها حرف زدن!


 
سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387
حق داریم اینقدر غمگین باشیم!

عطا افشاری در وبلاگش خاطره ای از یک مسافرت درون شهری نوشته که دختر خانمی در تاکسی وقتی بحث احتمال حمله آمریکا به ایران بین مسافران مطرح می شود، با ذوق مرگی رو به دوستش در گوشی البته می گوید: وای ی ی فکرشو بکن جنگ بشه! خیلی با حال میشه ها، نه؟ هممون می تونیم دوست پسر آمریکایی پیدا کنیم!
*
اینکه دختر خانمی در تاکسی شکل تراژیکی از علاقه اش به تجربه ای جدید و غیر قابل لمس را با شعف بیان کند به همان اندازه طبیعی و خواستنی است که هر کدام از ما  دوست داشته باشیم برای اولین بار دریا را از نزدیک ببینم. دریایی که اگر دیوانه شده باشد قطعا ما را در موج هایش می بلعد.

نمی دانم اسمش را چه بگذارم اما ترجیح می دهم قبل از هر چیزی اندیشه حاکم بر جامعه را عامل بروز چنین رفتارهایی بدانم. رفتارهایی که با اجبارهای اجتماعی آمیخته است.شاید ابراز خواسته ای اینقدر ساده و طبیعی _که البته تمام جهان به خاطر سیاست درهای باز آن را تجربه می کنند_ کمی کمیک به نظر آید اما من معتقدم این رفتار نه تنها عصبی و درعین حال خنده دار نیست که طبیعی و دوست داشتنی است و البته اندکی غمگنانه است.

این گونه رفتاری از این حیث جالب است که خواسته های عینی دوستی با یک سرباز آمریکایی بر حس وطن پرستی و ایدئولوژیک مسخره که بیشتر توهم برانگیز و ذهنی است تقدم دارد، چیزی که اصلا مطابق خواست حاکمیت نیست، ولی محصول مدیریت همان حاکمیت است. 

این کنش نسبت به وضعیت موجود امری طبیعی است. راستش من هم دوست دارم. دوست دارم آدمی اهل حال داشته باشم و البته فرقی هم نمی کند آفریقایی باشد یا آمریکای لاتینی! زن باشد یا مرد! مهم این است که چیزی را در جایی از من راضی می کند.
البته که حق داریم اینقدر غمگین باشیم!


 
جمعه 10 خرداد ماه سال 1387
این کابوس را برایم تعبیر کنید

هواپیمای مسافربری در حال پرواز از جنوب به سمت تهران است، در آسمان یکی از شهرها، خلبان به مسافران هشدار می دهد که اگر کسی قصد نجات دارد روی ارتفاعات همین کوه که زیر پایمان است از هواپیما بپرد!
من و یکی - دو نفر می پریم و روی سنگ ریزه ها آرام می افتیم و از نوک قله تا هتلی در شهر (فکر کنم ایلام بود) را پیاده می رویم.
اما هواپیما بعد از رسیدن ما به محل امن در آسمان دچار مشکل می شود و دور خودش می چرخد و آنقدر می چرخد که منفجر می شود. اما من روی زمین سالم سالم مانده بودم!

* آیا باید از پرواز با این هواپیما خودداری می کردم؟
  آیا هر وقت جلوی ضرر را بگیری نفع اس؟

* به شدت ترسیده ام؟
*...


 
سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386
call waiting

مشترک مورد نظر مشکوک می باشد


 
سه شنبه 18 دی ماه سال 1386
[...]


برایت متاسفم خدا!


 
چهارشنبه 9 آبان ماه سال 1386
قیصر حرف آخر عشق را سرود

... و قاف
حرف اخر عشق است
آنجا که نام کوچک من آغاز می شود


 
دوشنبه 30 مهر ماه سال 1386
شرح حال

گفت: احوالت چطور است؟
گفتمش: عالی است
                           مثل حال گل!
                           
      حال گل در چنگ چنگیز مغول

*قیصر امین پور


 
جمعه 2 شهریور ماه سال 1386
در این کتاب چای به سختی دم می کشد(۲)

لینک های زیر نقد دوستم «امراله نصرالهی» بر کتاب آداب بیقراری یعقوب یادعلی است که به شکل عکس برایم ارسال شده.

قسمت اول ِ، قسمت دوم، قسمت سوم، قسمت چهارم، قسمت پنجم، قسمت ششم

قسمت هفتم، قسمت هشتم، قسمت نهم

                                                       


 
سه شنبه 30 مرداد ماه سال 1386
در این کتاب چای به سختی دم می کشد

   دلم نمی خواست ماجرای یعقوب یادعلی و کتاب آداب بیقراری اش را دامن بزنم، مثل برخی  دوستان که نا آگاهانه یا اگاهانه در این خصوص قلم فرسایی کردند، بی آنکه به محتوای این ماجرا اگاهی داشته باشند.

  در باره آقای یادعلی همین بس که نویسنده ای معمولی و تلویزیونی است و تصور اینکه مثلا حاکمیت عجب تیغ برانی دارد و نخبه های روشنفکر ما را سلاخی می کند، سخت بی مورد است. کدام روشنفکر آقا!؟

 نه جانم، از این حرف ها نیست. آقای یادعلی با یکی دو تا از همکاران تهیه کننده و کارگردان در مرکز صدا و سیمای یاسوج که سابقه طولانی در همکاری با هم دارند ( آقای ک. ح - ز ) به مشکل برخورد و در این گیر و دار که بر سر عقد قراداد برای تولید یک برنامه تلویزیونی نازل در استان کهگیلویه و بویراحمد بود "زیرابش زده شد" اتفاقی که در صدا و سیمای ایران چندان دور از انتظار نیست.

 اما اشتباه فاحشی که مطبوعات پر مخاطب مان مرتکب شدند، اصلا بخشودنی نیست، چرا که با حساسیت نا به جا و غیر خرفه ای، چه بسا عرصه برای دفاع را از آقای یادعلی در برابر اتهاماتی که خیلی هم خطرناک نبود، بستند و اشتباه غلط تر از این، امکان اتفاق نداشت.

البته من هم مثل دوستان دل خوشی از این همه فشار و  محدودیت و سانسور در حوزه اطلاع رسانی و نشر جریان های فکری ندارم اما واکنش های هیستریک در این موارد، نه تنها نمی تواند به حل مشکل و گشایش بخت آزادی عقیده در این سرزمین بی پناه کمکی کند که تاثیری عکس دارد.

 با همه این احوال یادعلی نه جزو جریان روشنفکری ایران بوده و نه هیچ امتیاز دیگری دارد، تنها برای قراردادی ناچیز با مشکلی کوچکتر مواجه شد و دوستان و همکاران مطبوعاتی به مساله ای که هیچ ارزشی نداشت، دامن زدند و یادعلی شد بهترین نویسنده و عشق و آمال جریان روشنفکری!


 
جمعه 18 خرداد ماه سال 1386
پوچ

 به روزم
 بی هیچ حرف تازه ای!


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 26265


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها