سه شنبه 26 آبان ماه سال 1388
حزن شیرین آکاردنون مرد دوره گرد از پنجره ساختمان خبرگزاری به طبقه سوم می ریخت "یه دل می گه برَم برَم، یه دلم میگه نرَم نرَم..." همهمه همکاران، تق تق شاسی های صفحه کلید که کلمات را منظم بر صفحه می چیند و حضور شعبده باز دو چشم و نگاه هایی که دزدیده می شوند، لذت شاعرانه این لحظه ها را دلپذیرتر میکند. از کنار ساختمان می گذرد مرد دوره گرد، آرام آرام صدایش محو می شود "سلطان قلبم تو هستی تو هستی..." و تمام! عطری در هوای اتاق می پیچید و تکرار می شود" یه دل می گه برَم برَم، یه دلم میگه نرَم نرَم...!" پنجره ها قفل اند، خیالم راحت می شود این حزن عطراگین در فضا می ماند. تنها صداست که... زمزمه می کنم، بو می کشم. چقدر نا آرامم!

