هزار شب از اولین شب گذشته است. شب های خسته و نا امن و بی اعتماد. حالا به بن بست کوچه ای فکر می کنم که اولین بار پیچک های تنیده بر دیوارهای بلندش نوازش کرد شاید روحم را و پنجره ای که رو به هیچ وا می شد.
پس به خیال تن دادم تا باد هر شب گیسوان تو را شانه کند و باران گونه هایت را سیلی زند و چه قشنگ بود آن شب ها که یکی در تمام پنجره های شهر برایم دست تکان می داد. همیشه باد بود و پنجره و مهتاب و تو ...
نظام آباد- یک هزار و سیصد هشتاد سه خورشیدی. شروع استقلال فردی و غرور و اعتماد به نفس و آغاز کولی گری و دربدری. همه چیز رنگ ضعف و انحطاط داشت و رفاقت که کم کم رنگ و بوی دیگری گرفت و خاطرات ماندگار با دوستان که همیشگی شد.
اما الان از هزار و یک شب، یکی دو شب گذشته است و افسوس و حسرت و غم و مشتی خاطره مانده. به چه در می خورند؟ مفت هم نمی ارزند!
حتما دلم برای خودم و بچه های کوچه بن بست یک متری تنگ می شود، اما برای تو نه! |