گرگ و میش صبح یکشنبه، خوابت را
دیدم. ایران بودیم و لحظه دیدار ما شبیه لحظه ای بود که تو از خارج برگشته ای و به
طور اتفاقی در یک خیابان همدیگر را می بینیم. خیابان خلوت است. تو لباسی مجلسی و زیبا به تن
داری با کفشهای تق تقی بلند. بازوها لخت و موهایت باز، از روسری خبری نیست. گویا
تابستان است. مثلا انگار جمهوری اسلامی نباشد. لباست سفید رنگ با گلهای تیره
کوچک. مرا که می بینی به سمتم می آیی تا آخرین لحظه مطمئن نیستم خودتی. وقتی نزدیک
می شوی از هیجان داد می زنیم و همدیگر را بغل می کنیم. کسی به ما گیر نمی دهد. مطئمن می شوم انقلابی چیزی شده است. کسی آنسوی خیابان منتظر
توست که فرصت بیشتری برای حرف زدن نمی گذارد. می گویم: کی برگشتی؟ می گویی:خیلی
وقت نیست. به آنسوی خیابان نگاه می کنی. می گویم: می مانی؟ می گویی: آره میخواهیم
زندگی کنیم... می خندی. کسی که آنسوی خیابان منتظر تو بود بی قرار است. زود خدا حافظی میکنی و می روی. حین رفتن بر می گردی و به پشت سرت نگاه میکنی. به من...
انگار شوهرت بود.


