یادداشت های یک دیوانه
  
 کلو  یعنی دیوانه
 
مرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو
موضوع بندی

امپراطور دریا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 4 مرداد ماه سال 1387
حسرت ۲

رو ترش مکن  

که زل می زنم به زیبایی ات؛
لبهایت اناری است ترکیده
[از شدت رسیدن!]
و چشم هایت
امتداد شبی ختم شده به ساحل دریا.
خیس کن هوا را با موهایت

هوا را،
وقتی تاب می خوری
و دامنت باد را می رقصاند.
نایست دختر
نایست:
ماه از چرخش بیفتد

دریا ما را می بلعد!


 
سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387
حسرت

کف کرده
و نرم
بر تن شن ها پهن می شود
 دریا؛

بسکه تن دختران زیبا را ندیده است

**

دریا را که دیدم
شعر از چشمم افتاد


 
یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387
عاطفه، عاطفه، عاطفه

این روزها به خودی خود آنقدر غمگین بودند که مرگ خسرو شکیبایی بتواند به این شدت ویرانم کند که نای راه رفتن و حرف زدن و نوشتن و حتی خوابیدن را نداشته باشم.
و البته به تنها بودن خودم و خیلی از آدم های تنها ایمان آورده ام که این مصیبت شیرین، سرنوشت محتوم برگزیدگان بدبخت آفریدگار است وقتی به یاد می آورم دیالوگ های شاعرانه و مخصوص خسرو شکیبایی و همین طور "خانه سبز" را که با آن صدای گرفته و موهای لختی که روی پیشانی اش می ریخت و رو به دوربین چشم ها را خمار می کرد و چینی ظریف بر پیشانی اشن می انداخت و شانه ها را به موازات دست هایش بالا می برد و می گفت: عاطفه، عاطفه، عاطفه...
چقدر زود دلم برای طنین سوت آن لحن خسته و شاعرانه تنگ شده است. چقدر زود!

پ.ن: خیلی زود نیست نوشتن این یادداشت اما خیلی هم دیر نیست. شاید هیچ وقت دیر نباشد از شکیبایی با آدم ها حرف زدن!


 
چهارشنبه 19 تیر ماه سال 1387
کلیشه

فرافکنی چیز خوبی است، خدا خالقش را بیامرزد!


 
سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387
حق داریم اینقدر غمگین باشیم!

عطا افشاری در وبلاگش خاطره ای از یک مسافرت درون شهری نوشته که دختر خانمی در تاکسی وقتی بحث احتمال حمله آمریکا به ایران بین مسافران مطرح می شود، با ذوق مرگی رو به دوستش در گوشی البته می گوید: وای ی ی فکرشو بکن جنگ بشه! خیلی با حال میشه ها، نه؟ هممون می تونیم دوست پسر آمریکایی پیدا کنیم!
*
اینکه دختر خانمی در تاکسی شکل تراژیکی از علاقه اش به تجربه ای جدید و غیر قابل لمس را با شعف بیان کند به همان اندازه طبیعی و خواستنی است که هر کدام از ما  دوست داشته باشیم برای اولین بار دریا را از نزدیک ببینم. دریایی که اگر دیوانه شده باشد قطعا ما را در موج هایش می بلعد.

نمی دانم اسمش را چه بگذارم اما ترجیح می دهم قبل از هر چیزی اندیشه حاکم بر جامعه را عامل بروز چنین رفتارهایی بدانم. رفتارهایی که با اجبارهای اجتماعی آمیخته است.شاید ابراز خواسته ای اینقدر ساده و طبیعی _که البته تمام جهان به خاطر سیاست درهای باز آن را تجربه می کنند_ کمی کمیک به نظر آید اما من معتقدم این رفتار نه تنها عصبی و درعین حال خنده دار نیست که طبیعی و دوست داشتنی است و البته اندکی غمگنانه است.

این گونه رفتاری از این حیث جالب است که خواسته های عینی دوستی با یک سرباز آمریکایی بر حس وطن پرستی و ایدئولوژیک مسخره که بیشتر توهم برانگیز و ذهنی است تقدم دارد، چیزی که اصلا مطابق خواست حاکمیت نیست، ولی محصول مدیریت همان حاکمیت است. 

این کنش نسبت به وضعیت موجود امری طبیعی است. راستش من هم دوست دارم. دوست دارم آدمی اهل حال داشته باشم و البته فرقی هم نمی کند آفریقایی باشد یا آمریکای لاتینی! زن باشد یا مرد! مهم این است که چیزی را در جایی از من راضی می کند.
البته که حق داریم اینقدر غمگین باشیم!


 
یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387
حرف می زنی،می خندی

حرف که می زنی

گنجشکی در من آواز می خواند

کبوتری روی سیم های تلفن می رقصد

جغدی پر می کشد

حرف که می زنی

قرمزی لبهایت می شکفد

می خندی محبوب من

شعر می خوانی

نسیمی می شوی بر دریا

کوچه های شهر را سرک می کشی

تا روی نیمکتی در پارک شهر

عاشقانه های شاملو را به یادم آوری!


 
جمعه 24 خرداد ماه سال 1387
"رود رود" آوازی برای مرگ

در خواب هایم

خداوند برای زنی  

آوازهای محلی می خواند:

]"رود رود"[

با گیسوانی ریخته بر شانه

و لب هایی گوشت آگین که خون هزار چریک بی گناه

را در شیارهای ظریفش ریخته است!

 

آواز ها پایانی ندارند

زن اما ...

...خودش را به آب داده است

با چارقد رنگی بر پیشانی.

 

از دل "رود" نیلوفری بنفش رویده است 

با قورباغه هایی دو زیست

که فراموش کرده اند آوازهای شبانه و خداوند را.

 

چرتم پاره می شود

کانال 4 حیات وحش را با صدای غوک ها

جشن گرفته است

و کوچه دختران دبیرستانی را،

خدواند آیا

برای زنی آواز های محلی می خواند؟!


 
دوشنبه 20 خرداد ماه سال 1387
لینک

دو - سه سال پیش نقدی روی کتاب ؛به گزارش اداره هواشناسی، فردا این خورشید لعنتی؛ نوشته مهدی یزدانی خرم نوشتم که البته به هیچ جایی نتوانستم بسپارم چاپ شود، چون روزنامه هایی که دوست داشتم شخص یزدانی خرم یا در انجا کار می کرد یا نفوذ داشت و البته این نوشته در ذم این کتاب بود. حالا ماهنامه اینترنتی ماندگار که یک سایت ادبی و هنری است در شماره اخیرش منتشرش کرده است!


 
شنبه 18 خرداد ماه سال 1387
دور

(۱)

آفتاب ایستاده می سوزد

و ماه، شبانه زمین را دور می زند

زمین ] اما [ بیهوده به گرد خود و خورشید می چرخد

 

دورت بگردم

تو ماهی یا آفتاب

که اینگونه بیهوده برایت می میرم؟

 

(۲)

باران ببارد

یا نبارد

فرقی نمی کند؛

رودخانه راه خود را می رود

بر بستر سخت سنگلاخ

یا تن نرم خاک!

 


 
شنبه 11 خرداد ماه سال 1387
ای ماهی گریز...

من فکر می کنم

هرگز نبوده  قلب من

این گونه

گرم و سرخ:

 

احساس می کنم

در بدترین دقایق این شام مرگزای

چندین هزار چشمه خورشید

در دلم

می جوشد از یقین؛

احساس می کنم

در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب

ناگهان

می روید از زمین.

***

 

**به شدت با این شعر شاملو در این لحظات و روزها احساسی نزدیک دارم

ادامه مطلب ...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 23842


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها