آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 9 بهمن ماه سال 1390

گرگ و میش صبح یکشنبه، خوابت را دیدم. ایران بودیم و لحظه دیدار ما شبیه لحظه ای بود که تو از خارج برگشته ای و به طور اتفاقی در یک خیابان همدیگر را می بینیم. خیابان خلوت است. تو لباسی مجلسی و زیبا به تن داری با کفشهای تق تقی بلند. بازوها لخت و موهایت باز، از روسری خبری نیست. گویا تابستان است. مثلا انگار جمهوری اسلامی نباشد. لباست سفید رنگ با گلهای تیره کوچک. مرا که می بینی به سمتم می آیی تا آخرین لحظه مطمئن نیستم خودتی. وقتی نزدیک می شوی از هیجان داد می زنیم و همدیگر را بغل می کنیم. کسی به ما گیر نمی دهد. مطئمن می شوم انقلابی چیزی شده است. کسی آنسوی خیابان منتظر توست که فرصت بیشتری برای حرف زدن نمی گذارد. می گویم: کی برگشتی؟ می گویی:خیلی وقت نیست. به آنسوی خیابان نگاه می کنی. می گویم: می مانی؟ می گویی: آره میخواهیم زندگی کنیم... می خندی. کسی که آنسوی خیابان منتظر تو بود بی قرار است. زود خدا حافظی میکنی و می روی. حین رفتن بر می گردی و به پشت سرت نگاه میکنی. به من...
انگار شوهرت بود.

شنبه 1 بهمن ماه سال 1390

نمی دانم چرا خیلی ها که عکس گلشیفته و بازی اش در یک فیلم کوتاه با بدنی نیمه برهنه را با عصبانیت هر چه تمامتر نقد کردند- به فحش کشیدند- تاکنون گزیده ای از شعرهای شاملو و فروغ که نه، کل ادبیات کلاسیک ایران را به آتش نکشیده اند؟
نمی دانم چرا؟
اما خوب می دانم که به فهم شعرهای شاملو ویک کمی  آنطرفتر از مرزها به شعر شاعرانی مثل "نزار قبانی" پی نبرده اند که "درک زیبایی، درکی زیباست*."


* حسین پناهی

سه شنبه 20 دی ماه سال 1390

حساسیت دائمی دست از سرم بر نمی دارد. آلرژی به باد، سرما، گرد افشانی گلها، جفت گیری درختها، عطر تن آدمهایی که از کنارم رد می شوند و بوی تند دهان مسافران متروی صبحگاهی. در همه فصلها وضع همین است. عطسه، گلو درد، سر درد و فحش به زمین و زمان...
کاوه می گوید: "همه جا همین است. لندن هم وضع همینطور است، آدمهای تنها آلرژیک اند چه تهران چه لندن."
با او موافقم...

جمعه 16 دی ماه سال 1390

بر باد رفته ام؛
چونان بادبادک
از دستان کودکی 

 

پ.ن: رها شده ای از نخ نگاهم
چون بادکنک ماه (احمد رضا احمدی)

یکشنبه 11 دی ماه سال 1390

این روزها حرفی برای گفتن ندارم. تصمیم گرفتم یه هنری از خودم نشون بدم دیدم هیچ هنری ندارم. روزنامه نگار بی روزنامه به هیچ نمی ماند. لکن تصمیم گرفتم یه عکس از خودم بگذارم به یادگار...

چهارشنبه 9 آذر ماه سال 1390

به فرشته ای دل باخته بودم
پلک که زد
دو جفت کبوتر را پر داد
چشمانش

چهارشنبه 9 آذر ماه سال 1390

صبح غم انگیزی است
حالا تو هر چه دلت میخواهد ببار
باران
چیزی از غمهای ما را نخواهی شست


پ.ن: صبح بعد از توقیف روزنامه اعتماد

سه شنبه 17 آبان ماه سال 1390

کنارم می نشیند
روی سرم دست می کشد
بلند می شود
راه می رود
توی پیاده رو قدم می زند
خودش را جا می گذارد
توی قلبم
توی دستانم
می رود، می رود می رود
...
برف؛
با عصای سفید در دستانش

شنبه 30 مهر ماه سال 1390

ساعت از نیمه که بگذرد
لباسهایت را درمی آوری
و به خوابم می آیی
متفکرانه میگویی؛ دنیا جای کوچکی است
و می خندی...
لبهایت به واژه ها سنجاق اند
می بوسمت.

یکشنبه 24 مهر ماه سال 1390

پائیز سطلی از رنگ است
افتاده از دست نردبان

*
سرخ
سفید
زرد

نارنجی... 

 

پ.ن: چرا دهان انار خونی است؟

چهارشنبه 23 شهریور ماه سال 1390

پنجه هایت
شاخه نو رسته
ناخنهایت
دانه های گیلاس
انگشت به دهان می گیرد
هر که دست در دست تو بگذارد

یکشنبه 13 شهریور ماه سال 1390

صدایم که می کنی  

فصل مکیدن انارهای رسیده است؛ 

شرابی 

که خمره پستانهای تو انداخته باشد 

خونی است 

چکیده از گلوی تابستان...

جمعه 4 شهریور ماه سال 1390

برای مژگان جمشیدی که یاسرش در آغوشش مرد!


این شعر رو دیشب توی همایش تجلیل از خبرنگاران محیط زیست که ابتکار مرحوم یاسر انصاری بود به مژگان جمشیدی تقدیم کردم.
 


آب بالا آمد بود

از پلکهای تو بیرون می ریخت

او چشم فرو بست؛

باغی در آغوش تو غرق شد

-

ریشه ها به آب زنده اند

جوانه می زنند/ سبز می شوند

مژگان که وا کنی

جنگلی در چشمهایت می روید!

چهارشنبه 19 مرداد ماه سال 1390

امشب در یک مناظره چهار نفره مورد نقد سه تن از بهترین دوستانم بودم. شب هولناکی بود حقیقتا. ایرادهایی گرفتند که گاهی یادم می رفت آن شخص مورد انتقاد خودمم. گاهی دلم برای او می سوخت. به خودم که می آمدم در مقام پاسخگویی بر می آمدم که نه اینطور نیست و این حرفها چیزی جز تصورات شما نیست. آنچنان این ایرادها را از خودم دور می دیدم که اگر بخواهم فرد مورد نظر را توصیف کنم، چیزی جز یک مفلوکِ تو سری خورده بیچاره نمی توانم بناممش. آیا تعریفی که از من دارند درست بود؟ آیا چیزی غیر از آنم که آنها می گویند؟ آیا آنچه که می پندارم هستم یا متوهمی بیش نیستم؟ آیا آنها اشتباه نمی کنند؟ وضعیت ناهنجاری است به هر حال. اگر حرفهایشان را قبول کنم آیا باید با این فلاکت حقیقی بسازم یا نه می توانم وضعیت را در خودم عوض کنم؟ سوالات زیادی در من شکل گرفته اما یقینا آنها مرا به اندازه خودم نمیشناسند. می شناسند؟ میخواهم تعریف صحیحی از خودم پیدا کنم. آیا آدم خود شیفته و متوهمی هستم؟ آیا حد و اندازه خودم در انتخاب عناصر محیطی و ذهنی و برخورد با آن را نگه نمی دارم؟ آیا دوستانم مرا بهتر از خودم می شناسند؟

پ.ن: آدم فوق العاده ای نیستم اما یه چیزایی هم دارم ( هر کی برده راضی بوده)

شنبه 15 مرداد ماه سال 1390

زن سرش را چسبانده بود به شیشه. روی صندلی مترو خوابش برد. سرباز خیره به او رسید به ایستگاه. پیاد شده اما چیزی گم کرده بود. مثل دسته کلیدش... دست گذاشت روی جیبش؛ دلش نبود!

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>