احمد جلالی فراهانی دبیر سرویس اجتماعی خبرگزاری مهر، نه قعال سیاسی است و نه آدمی با تفکرات رادیکال. تنها خبرنگاری پر جنب و جوش و خوش فکر و فعال در عرصه خبرهای اجتماعی بود. کار او طی دو سال گذشته در خبرگزاری مهر به خوبی دیده شده است این را صفحات اجتماعی رسانه ها می گوید. عملکردش به لحاظ حرفه ای به شدت قابل دفاع است. بی شک دستگیری او تنها به خاطر سوء تفاهم و یا رویه ای نه چندان جالب دستگیری همگانی روزنامه نگاران است. امید وارم چیزی غیر از این نباشد. به امید آزادی زود هنگام او!
روزگار شاهزاده GEM TV
سریال روزگار شاهزاده نسخه کامل تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران |
سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان پخش شده از شبکه فارسی 1 |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
حالا که این چراغ خطر روی آسفالت بارانی خیابان اینطور پاشیده و آژیر آتش نشانی شب خیابان را آشفته می کند، به تو فکر می کنم و آن نیمکت خالی، آن ایستگاه خیس، آن شب متروک بارانی که" نگفته بودیم ببار اما می بارید، چنان می بارید تا به استخوانهای برهنه برسد و جانهای لولی را مجموع کند*." می بارید و بارانی به تن من زار می زد. می بارید و دستهایت گرم بود. دستهایمان!
روی نیمکت خیس آن ایستگاه اتوبوس نشستیم. ساعت از 12 شب گذشت. باران می بارید و تو مثل همیشه به با من بودن یا نبودن فکر می کردی. گفتم: "کسی را بوسیده ای؟" گفتی: "دهنش طعم سیگار می داد." دلم سوخت. آتش نشان با عجله از کنارمان گذشت. چراغهای گردان را دنبال کردم. گفتم: حتما جایی آتش گرفته!
*ابرشلوارپوش - ولادیمیر مایاکوفسکی
* شرق بنفشه- شهریار مندنی پور
تازه از رامسر برگشته ام. رویایی است این شهر. البته چندمین بار بود که این شاهکار خلقت را می دیم. فاصله دریا و جنگل کوتاهترین زمان ممکن را می برد. چند سال پیش روزنامه همهشری برای مطلبی در مورد شهر خودم یاسوج تیتر زده بود؛ "یاسوج شهری نازیبا در مکانی زیبا" دیروز همین حس را در شمال داشتم که این سالها مردم یا مسئولان چه کرده اند که شهر - نه طبیعت - رامسر اینقدر زشت رو و زمخت است. منظورم معماری ساختمانها و خیابانهای تازه ساخت یا سه دهه ساخت است. آنها که رامسر را می شناسند قطعا می دانند خیابانها و ساختمانهای قدیمی هویت عجیبی دارند. تاریخ دارند. هارمونی خاصی با طبیعت ایجاد می کنند و خیابانهایش جان می دهد برای قدمهای دو نفره، آن هم زیر ریزش آن همه مه و باران و نم شاعرانگی! ولی امروزی ها عجیب بی هویت اند. ساختمانها و خیابانهای کج و معوج و بی ارزش. آدمها چی؟ قطعا همین طور است! آیا این چیزی غیر از بازگشت به عقب است.
آن پدر سوخته "که صد حمله ما همره او" اگر چه بد بود، دیکتاتور بود، آدمکش بود، با بیگانگان نشست و برخواست داشت، توپولف نمی خرید جاش ایرباس داشت، اف 16 می خرید همزمان با تولید در آمریکا و هزاران انگ و ننگ دیگر داشت، اما ساختمانها و خیابانهای قشنگی در شهرها ساخته می شد. آدمها هم خوشتیپ بودند و هم خوشگل و خوش عطر!
اما اینها که اینقدر خوب هستند، دیکتاتور نیستند، آدمکش نیستد، با بیگانگان نشست و برخواست ندارند، توپولف می خرند اما جاش ایرباس نمی خرند، اف 16 های سابق را دارند ولی چیزهای دیگر هم دارند و هیچ انگ و ننگ دیگر ندارند، چرا؟ چرا اینقدر خیابانهایشان زشت و ساختمانهایشان ناجور و زشت قامت اند؟ چرا اینقدر این مردم کوچک شده اند، حقیر شده اند؟ این واقعا سوال خوبی است.
دیروز جمعه بود که در اقدامی انقلابی راس ساعت هفت صبح از خانه به دل کوه زدم. قرار قبلی همین را می گفت؛ هشت صبح میدان تجریش! چهار دوست دیگر که از قبل قرار داشتیم اضافه شدند. هوا گرفته و ابری اما مسیر طولانی و شلوغ بود. فکر کنم آن کسی که اولین بار ترکیب" دویدن شادی زیر پوست" را در جمله ای بکار برد، تازه از کوه پائین آمده بود. این نشاط زندگی را به بدن می آورد. کوفتگی بعد از کوهپیمایی مسیری لیز و سربالایی و سپس برگشتن از همان مسیر بهمراه برف و کولاک ملایم و زمین خوردن کوهنوردان و صد البته همراهی کاملا همه جانبه با دوستی تقریبا 60 کیلویی در پرتگاه های صعود به آخرین ایستگاه در ارتفاعات کلکچال از سلسله قلل البرز، از مهمترین و برجسته ترین ارزشهای خبری این حرکت در روزی زمستانی و سرد بود.
دوستی که از شدت لیزندگی هر چند وقت یکبارش، شادی خانوادگی مضاعفی را نصیب تیم پنج نفره کوهنورد- خبرنگار ما و تمامی کوهنوردنماها در کوهستان سفید شمال تهران می کرد از بارزترین ویژگی های این سفر بود. او خودش دعوت کننده و مدیر پروزه صعود بود در حالی که نیاز به دو تن رستم دستان به عنوان بادیگارد بازدارنده از زمین خوردگی داشت.
در عین حال انتشار بخار دهان و بینی و رویت حرارت آن در خلال بارش برف و یخ زدگی که از نادرترین دلخوشیهای زمستانی برای بشر محسوب می شود، یکی دیگر از عوامل نگرانی او و ما بود به خصوص وقتی شال گردن اش برای جلوگیری از سرما خوردگی دور گردنش می پیچید و عینکش را بخارآگین می کرد. کوهپیمایی درست 12 ساعت طول کشید. 7 صبح خروج از خانه، 7 شب ورود به خانه! حالا درد خوش آیندی را در مفاصل و ماهیچه هایم احساس می کنم که درد ناچیز ولی شادی آوری است و مرا برای سفرهای بعدی و صعودهای دوباره ترغیب می کند. از هر پیشنهاد تازه برای کوهنوردی در هفته های آینده استقبال می شود.
در این سفر مهدی - خبر، لیلا موج ، طاها - همشهری، گیتی - مرا همراهی کردند.
به دلیل بد قولی عکس این سفر منتشر نمی شود!
* صدرا به شدت عاشقیت اش گل کرده که در این پاورقی به آن اشاره می شود مگر کسی پیدا شود. او در ضمن به آوردن ۶۰ کیلو برای فرد مورد نظر این گزارش، نقد جدی و ساختاری دارند.
وقتی خبر" به رسمیت شناختن دولت احمدی نژاد" از سوی شیخ روی خروجی خبرگزاری فارس قرار گرفت کمی مضطرب شدم. از خودم انتظار ناراحتی نداشتم اما انتظارم از کروبی بیشتر بود.
خبر که مثل آب گل آلود در ذهنم ته نشین شد، دقیق تر به محتوای حرفهای مهدی کروبی فکر کردم. در این فاصله با دوستان زیادی از طریق فیس بوک، جی میل، تلفن، اس ام اس و ... صحبت کردم. به نظرم این خبر همه را متاثر کرده بود. همه پیگیر بودند که چه شده؟ چرا شیخ چنین موضع گرفته است؟ خیلی ها فکرهای اشتباه به سرشان زد. مثل خودم که البته تعدیلش کردم و سعی کردم با منطق به موضوع نگاه کنم. قطعا خیلی ها به این فکر کرده اند که دستها پشت پرده در هم فشرده شده و خواستهای مردم را نادیده گرفته اند. اما نه، هیچ چیز این ماجرا به این تحلیل عصبی نمی ماند.
ناراحتی ام چندان دوام نیاورد. به نظرم محتوای این مصاحبه، تاکتیکی برای مذاکره و یا هر نوع تعامل سیاسی دیگر بود. مذاکره نه با دولت برآمده از تقلب و کودتا که حرکتی سیاسی در تایید موضع میرحسین موسوی و محمد خاتمی که پیشتر حرفهایی در اینباره زده اند. معتقدم این رویکرد تاکتکیی است برای نقض خشونت حامیان حاکمیت. االبته نه تاکتیک عقب نشینی که روزنامه کیهان می گوید. تاکتیکی که گزاره های عقلانیت سیاسی معترضان را در برابر حاکمیت و مخالفان معترضان نشان می دهد. قرار نیست حرفهای خوشایند هم بزنیم و یکدیگر را تصدیق کنیم. باید راهی برای برون رفت جست. حرفی که فرزند کروبی با بی بی سی هم گفت. با دوستانم همین رویکرد را بحت کردم. اینکه به هر حال حرفهای شیخ مثل تمامی موضع گیری هایش شفاف و بدون پیچیدگی های کلامی است. اگر می گوید "رئیس دولت" منظورش رئیس جمهوری مشروع و منتخب نیست. اگر می گوید "رهبری تنفیذ کرده" می فهمیم که دقیقا منظورش همین است که تعیین کرده!
به عقیده من حاکمیت که معترضان را فتنه گر می خواند حالا دستهایش برای حمله و نیرنگ دوباره بسته است. حاکمیت باید دست عقل را بگیرد و شمشیر را غلاف کند و به میدان بیاید. مبارزه تازه آغاز شده است.
مسعود بهنود همیشه امیدوارم می کند. این مطلبش حرفهای مرا تایید می کند!!
(با فیلتر شکن وارد شوید)
فعلاً تا این برنج کهنه ی هندی قد بکشد
از کهنه ترین شرابمان که چهار ساله است وُ
یادگار قرن ماضی
دو گیلاس لب به لب
بگذار کنار دستمان
شراب خوب هر جرعه اش
برای از یاد بردن یک قرن کافی است
جرعه جرعه
آنقدر می توانیم عقب برویم
که بعد از شام
سر از نخلستان های مهتابیِِ بین النهرین در آوریم
و حوالی نیمه شب
از بدویتی برهنه و بی مرز!
* عباس صفاری
امروز برای پوشش خبری جشنواره کودک و هوای پاک به تالار بزرگ وزارت کشور رفته بودم. سالن از بچه هایی که با جیغ و لبخند و لباسهای قشگ دبستان و پلاکاردهای رنگی برای اعتراض به وضع آلودگی هوای تهران گرد هم آمده بودند، پر بود.
کودکان بی شک مظهر شادمانی و شکوفایی اند. جیغ می زدند و موزیکهای شاد و رقص انگیز هم گوشها را کرد می کرد. اما کودکها یک چیز را از همه بیشتر می فهمیدند: اعتراض! می گفتند:" ما اعتراض داریم هوا نیاز داریم" اما به طرز باور نکردنی وقتی مارش زیر صدای ترانه معروف" ای ایران ای مرز پر گهر..." پخش شد بچه ها سر از پا نشناختند و سه تا چهار هزار کودک بلند شدند و یکصدا آواز خواندند. تا آخرش را هم خواند. طوری که تمامی خبرنگاران و مسئولان شوکه شدند. بی اغراق می گویم وقتی نجار وزیر کشور حرف می زد یا از بچه های می خواست با او همراهی کنند، کسی چیزی به کلاهش نمی پیمود اما همین که آهنگی با رگه های ملی پخش می شد بچه ها یکصدا می خروشیدند! از موزیسن خواستند اهنگهای حماسی نزند. اما بچه ها چندان به ترانه های شیش - هشتی و قر تو کمری اهمیتی ندادند! نهاد دولت- حاکمیت با این بچه ها چه خواهد کرد؟
راستش را بخواهی چند وقتی است که به کامنت دونی وبلاگم علاقمند شده ام. نظر دوستام برام مهم شده. به خصوص حالا که نشانه ها به تعجبم وا می دارند! چند وقتی است که خوابهای خوبی هم می بینم. خوابهایی که تعبیرشان پولدار شدن و به درجات عالیه رسیدنه. چند وقت کمی است البته که دوباره رمان خوان شده ام. همین هفته دو رمان نسبتا کوتاه ولی جذاب خواندم."آداب بیقرای" یعقوب یادعلی و برای چندمین بار "خاطره دلبرکان غمگین ..." مارکز که با اولی می خواهم به نوشته قبلی خودم در مورد نویسنده اش بخندم و آرام به خودم بگویم تو ی بی سواد و احمق چه حقی داری حرف می زنی! با دومی بگویم این پیرمرد بدجوری در من متولد شده است!
ادامه مطلب ...مترو پدیده ای خواستنی است. مثل شعر، مثل سیگار! مثل نوشیدن قهوه و خواندن رمانی ملودرام در یک کافه تاریک ولی کرم رنگ! مطمئن هستم فرانسوی ها به همین خاطر دوستش دارند. دلیل دیگری ندارد! وقتی سوار قطار می شوم روحیه ای فرانسوی به من دست می دهد. خوشبو می شوم. چیزی بین تکبر و عشق با من بازی می کند. صمیمی ترم با خودم. عطر آدمها زود به سمت بینی ام پراکنده می شود. عطر تنها!
مترو شکوهمند ترین اتفاق زیرزمینی است. اما همه اتفاق های زیر زمینی زیبا و خاطره انگیزند. اگر به خاطرات آدمها دستبرد بزیند، می بینید مادربزرگ ها همه در زیر زمین، چمدانی رازآمیز داشته اند. خاک گرفته اما معطر! نمناک و ترش مزه!
مترو برای من تنها چنین خاطره هایی را تداعی نمی کند، می سازد! کجا می توان زنی با روسری لاجوردی را تنها چند ثانیه، فقط چند ثانیه دید که پا روی پا انداخته و ملایم با چشمانی شگفت زده رمانی نسبتا حجیم را می خواند و شما تنها در کمتر از ثانیه گونه های صورتی و لبهای کاغذی اش که جوی خون زیر پوستش جاری است را و ابروهای کم پشت و قوس دارش که یکی شان کج شده و چند تار مو که به صورت سفیدش آویخته را به یاد سپرد، در حالی که او به اطرافش، به گذر قطارها و آدمها به آن همه، هیچ توجهی ندارد؟
من مطمئنم فرانسوی ها مترو را بیشتر از شعر و سینما دوست دارند!
امروز چهارمین روزی است که با نوع جدید و خرکی از آنفلونزا دست و پنجه سفت می کنم. نمی دانم چرا همیشه باید اینقدر سخت بیمار شوم که جونم از دماغم بالا بیاد؟ به طرز وحشتناکی سر درد، کمر درد، بدن درد و ... درد دارم. هیچ نامردی هم نیست که به کمکم بیاد و زیر بغلم رو بگیره بعد آروم بم بگه عزیزم اینو بخور، اونو نخور، این برات خوبه، اون برات خوب نیست... می خوای برم برات اینو بگیرم، اونو بگیرم... بعد من سرباز بزنم و هدفم فقط این باشه که اون بیشتر اصرار کنه بعد اون هم اینو فهمیده باشه و هی اصرار کنه و بعد دست بکشه تو موهام و سعی کنه ازم فاصله نگیره که مثلا مریض شه... سخته می دونم باید تحمل کنم! تا کی آخه؟
می دانستم انتظار بیشتری از من نداری، تا گفتم "چشمهایت را ببند" زود بستی! لبهایت را بوسیدم تا پشیمان نشده ام! چشمهایت را که بستی، بینا شدم. آرام بودی، انگار مرده باشی. مهتابی در شب. دیگر خیالم راحت شده بود. تا صبح به صورتت خیره ماندم.
عذاب کشیدم تا آن سیزده هجای ساده دستوری را ادا کردم" چشمهایت را ببند"! هنوز دهانت را مزمزه می کنم مثل زنبوری که گلی را از ریشه مکیده است. طراوتت را با خود حمل می کنم. گاهی لبهایم سنگین می شود حس می کنم به لبهایم آویزانی مثل عصاره ای که از چیزی می چکد! عادت می کنم، می دانم!
این روزها سعی می کنم بیکار نباشم. زود خودم را به چیزی مشغول می کنم. مثلا حواسم را جمع می کنم ولی همین امروز کلی غلط املایی داشتم. آخه بیکار که می شوم، فقط سیزده هجای ساده را با خودم تکرار می کنم و چشمهایم را می بندم. می بوسمت!
خیالاتی نشده ام؟
بنفش نه
صورتی به صورتت می آید
تو به لبهایت
دانه های انار می آموزی
من سرخ می شوم
واژه واژه می شوم
از هم می پاشم
روی اندامت سر می خورم
از جایت بلند می شوی
واژه ها به پایت می افتند
از هجا در می روی
چروک دامنت را صاف می کنی
دست می کشی
من تپه های ناشناخته
تمدنی انسانی را کشف می کنم
می کاومت
چقدر به لبهایت می آیی!
زهره: خیلی وقت ها حتی اگه از ته دل به این موضوع دوست داشتن و دوست داشته شدن هم برسی باز دلت می خواد بهانه ای پیدا کنی تا از مشغلیات تکراری این روزها خلاص بشی...کاش حداقل تکراری نبودن...
[راس می گی ها]
گاهی نشسته ای و دنبال بهانه هستی که از دست مشغولیات این روزهایت خلاص شوی اما همینکه متوجه می شوی مدتهاست کسی را دوست نداشته ای از ته دل و تلختر اینکه کسی از ته دلش نخواسته تو را، غصه ات می گیرد و دیگر دنبال بهانه نمی گردی.
بهانه بی بهانه!
شعر
هجوم عطر زنانه ای است
به ایستگاه قطار
وقتی مسافران هیجان زده
از قطار جا مانده اند!
شعر
فاتحه ای نثار روح نزار قبانی است
وقتی می گوید:
"عینٌ .. کعین الذئب محتالة
طافت أکاذیب الهوى حولها"
* چشمش
همانند چشمان گرگی حیله گر است
که ..
همه ی دروغ های عاشقانه
به دور آن به طواف در آمده اند

